تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
تنها تو را در قلبم دارم

در آن لحظه که با صدايي گرم توام با عشقي نرم با حرکت لباني معصوم

گفتي با من باش

دريافتم بايد ديوانه وار دوستت بدارم


در آن لحظه که با چشماني ناز به همراه قلبي سرخ

با درهايي باز نگاهم کردي و گفتي دوستم بدار

دريافتم بايد جان عاشقم را فدايت سازم


در آن لحظه که حرکت دستان معصومت

همچون ناقوس کليسا مرا به سوي خود خواند

آمدم با تو خواندم

کنارت نشستم

با زندگي ساختم

و هم اکنون تو را تنها در قلبم دارم

پس بگذار من هم تنها باشم

بگذار تنهايي را درون قلبت حس کنم  ...

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 در ساعت 0:0 قبل از ظهر
لينك ثابت |
ستاره ی مــــــــــــن ....

 


دلم منتظر برای اومدنت ...

چشمام منتظر برای رسیدنت ....

من چه غریبم بی حضورت ...

تو چه بزرگی تو سکوتت ...

 

ستاره ی روشن شب ...

می بینمت توی رویاهام ...


نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت 11:3 بعد از ظهر
لينك ثابت |
بازهم

 

 

باز هم عشق و صدای ان از باغ خاطره ها میاید .

بازم کسی چون تو صدای ضربان قلبم را خواهد شنید

و بازهم چشمان معصوم من در میان امواج محبت تو غرق خواهد شد .

بازهم  قلب همیشه مهربان من در میان کوچه های گمنام ، عشق تو را خواهد یافت .

بازهم تو دریچه قلبت را خواهی گشود

و مرا با چشمانی اشکبار خواهی دید که در انتظار نوازش دستان خسته و مهربانت نشسته ام .

من ، کسی که شب ها چشمانش برای ستاره ها تنگ میشود

و همه را به اندازه تمام صداقت ها دوست میدارد ...

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 در ساعت 11:53 بعد از ظهر
لينك ثابت |
تنها براي تو

 

تنها براي تو مي نويسم

براي چشمان تو كه برق چشمانم را زنده ميكند

براي دستان گرم تو كه گرماي عشق را خجالت زده ميكند

براي لبانت كه جز تخم ترنم هاي محبت را نمي بوسند

براي قلب مهربانت كه جز عاطفه در آن نميماند

براي تو مي نويسم كه وجودت همه خوبي و صفاست

براي تپش هاي قلبت كه نبضم را به زدن وا ميدارد

براي نگاه هاي پر مهرت كه حسرت را در نگاهم زنده ميكند

براي تو كه واژه خواستن با وجودت معنا ميشود

براي تو كه با صدايت تيك تاك عقربه هاي ساعت رنگ ميگيرد

براي تو كه در بودنت آسمان آبي است

سپيده زيباست و شمارش ستارگان ديدگانم را به خواب مي سپارند

با توست كه روز و شبم معنا ميشود

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 در ساعت 0:15 قبل از ظهر
لينك ثابت |
به دنبال تو ...

 به دنبالت مي‌آيم

با دست‌هايي کوچک ،

قلبي بزرگ ،

که هر لحظه فشرده‌تر مي‌شود ،

و چشم‌هايي

که به هر طرف مي‌چرخند

                      تنها تو را مي‌بينند  ...

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 در ساعت 4:54 بعد از ظهر
لينك ثابت |
عاشقانه دوستت دارم

 

 

تقديم به اميد زندگاني ام ،

تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب ،

تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت ،

تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .

تقديم به تو اي خيال من ...

اي آسمان قلبم و اي سرچشمه ي الهام من ...

تقديم به تو اي محبوب ترين قلبم ...

تقديم به تو که يادت از فکر من ،

عشقت در قلب من و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار

و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست .


ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم .


مي داني چرا ؟

چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست ،

زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد .

پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري .

اي عشق من ، اي عزيزترينم :

چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي .


براي من بمان و بدان که هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست

و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است .


قلبم را که لبريز از عشق است

به تو تقديم مي کنم و سوگند مي خورم که تا ابد :

عاشقانه دوستت بدارم

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 در ساعت 4:46 بعد از ظهر
لينك ثابت |
تو را در قلبم حک کرده ام

 

کدام بی رحم برایت خبر آورد که دیگر دوستت ندارم ......

آخر تو چرا باور کردی ؟؟؟

 مگه میشه انبوه خاطرات با تو بودن را به همین آسانی از یادم ببرم .

 مگه میشه نگاه غمگین ترا به همین راحتی فراموش کنم

 مگه میشه اشک های ترا وقتی داشتم می آمدم به باد بسپارم

و مثل احمق ها بهانه زندگی آینده را بگیرم .

نه ! نه ! هنوز عاطفه ام را از دست نداده ام

و هنوز فکر می کنم مخلوطی از حس و عشق در من باقی مانده است .

نه دوست من ! دوستت دارم و تصور بی تو بودن در مخیله ام نمی گنجد .

نه دوست من ! با تو همه خیابانهای تهران را گشته ام

با تو به دربند رفته ام با تو به کوه رفته ام با تو به همه جای ایران سفر کرده ام

با تو من همه چیز هستم و بی تو بی تعارف هیچم .

نه ! تصورش را هم نکن که من از تو کنده شوم و بروم پی کارم !

 سایه ی تو همیشه بالای سر من هست و دنیای بی تو دنیای زشتی خواهد بود .

 تو نه به آهستگی فراموش شدنی هستی و نه به تندی !

تو خطی از زمان هستی که نه به روی کاغذش نوشته ام ونه به روی سنگ

تو را با همه مرارت و رنج در قلبم حک کرده ام .

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 در ساعت 0:10 قبل از ظهر
لينك ثابت |
بی تــــــو

 

 

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند

ای که دیدگانم از تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند

و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند!

چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی؟

چرا به چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟

بی تو قناری ها خوش آواز نیستند....

و آسمان چشمانم همیشه بارانیست...

بی تو من درختی خشکیده در پاییزم!!!

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 در ساعت 11:19 بعد از ظهر
لينك ثابت |
مـــــرا درياب

 


از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه سوم مرداد 1388 در ساعت 10:14 بعد از ظهر
لينك ثابت |
دوســــتـت دارم

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 در ساعت 0:15 قبل از ظهر
لينك ثابت |
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

در آغوشم بگیر ...

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم ...


 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت 10:26 بعد از ظهر
لينك ثابت |
یادت نره دوستت دارم

 

نذار باور کنم تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظش یه ساله

برای دیدن روی تو پاشم 

اگه تو باشی و دنیا نباشه

می شه با تو همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیان و تو نباشی

دلم دق می کنه با این همه درد 

تموم زندگیمو زیر و رو کن

که بی تو دل خوشی هام هم گناهه

خودت باش و من دیوونگی هام

فقط با تو دل من رو براهه

بذار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت می شه تو افسانه باشه

میشه افسانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با من دیوونه باشه

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 در ساعت 6:42 بعد از ظهر
لينك ثابت |
تقدیم به تو

 

سلام برتو ای بهارم سلام بر تو ای نگارم
 
 
تقدیم به تو که زیباترین تصویر زندگی منی عزیز دلم محبت را در پاکی نگاهت معنا کردم  و
 
صداقت را در وجود مهربانت.تو را تا بیکران عشق دوست دارم خیلی بیشتر از خودم  خیلی
 
بیشتر از زندگیم تو شدی معنی و مفهوم زنده بودن من رویا و آینده ی من .
 
گل همیشه بهارم مهربانم اگر بدانی که چگونه لحظه ها را می شمارم تا ببینمت و دنیا را
 
از شوق دیدنت سرشار از شادی کنم و به همه بگویم این عزیز دل من است عشق من
 
است دلیل گریه های شبانه ی من است .
 
ماه آسمان من می خواهم حرف دلم را به خدا بگویم :
 
خدایا عشق من ز من دور است تا وقتی که عشق او را در قلب دارم خاکم مکن .
 
 
 
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 در ساعت 3:55 بعد از ظهر
لينك ثابت |

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 در ساعت 4:21 بعد از ظهر
لينك ثابت |
دل بی قرار من

 

امروز هم،
کنار فاصله هامان،
نشسته ام.
امروز هم،
دلم،
لبالب از اشتیاق توست.
باتو،
تمام شده این نا تمام من.
باتو،
لبریز از ستاره شده آسمان من.
باتو،
قرار گرفته دل بی قرار من.
با من بگو،
بگو،
بگو ای انتظار خوب،
آیا تو هم شده ای بیقرارِ من ؟؟!

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت 10:46 بعد از ظهر
لينك ثابت |
مهربانم سلام

 

مهربانم سلام

دلم برایت تنگ شده است

 

میدانی

 

 چندیست رخ زیبای تو را سیر ندیدم .

 

نمیدانم که چرا سرنوشت برایمان اینگونه نوشته است

 

کاش برای همیشه  کنار هم بودیم

 

 میدانم هستیم در دل

 

میدانی چقدر دوستت دارم  ؟

میدانی ارزویم با تو بودن است ؟

 

اما افسوس و صد افسوس که خداوند نمیخواهد

 

 شرایط مهیا نمیشود

 

ولی گلم بدان تا اخر عمر به دوستی با تو افتخار خواهم کرد

و دست از گدایی کوی تو بر نخواهم داشت

 

من تا ابد تا اخر عمر با تو خواهم بود

حتی اگر مرا از خود برانی

نام تو در قلب من حک شده و هیچ نام دیگری نمیتواند جای ان رابگیرد

 

من به همین که تو مرا در یاد داری  قانعم

 

مهربانم چشمهایم برای رخسار مهربان و زیبایت بی تابی میکنند

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 در ساعت 0:16 قبل از ظهر
لينك ثابت |
گيجم کرده ای !

 

همه نهي کردن منو از اين عشق و دوري از عشقت رو مي خواستن.

ولي من واستادم . بدون پناه، بدون ياور.

دوست داشتم تو اولين قطرات اشکم رو درک مي کردي

اون چيزي رو که تو وجودم بود.

دوست داشتم تو تمام نا باوري ها و تمام بايدها و نبايد ها باور مي کردي

دردي رو که روزها ، گوشه اين دل پنهون کردم و

با تمومه خاموشيم بفهمي که تو دلم غوغايي برپاست.

من شاخه خشکيده اي بودم که تو اوج نابودي که فقط به نبودن فکر مي کرد ،

يهو دستي ميومد و دوباره به بودن و موندن تو اين زمين

خوش خيال دعوتم کرد.

اون موقع که منتظره شنيدن صداي باد بودي ،

اون موقع که چشمت به تکون خوردن برگاي کوچه بود،

اون موقعی که داشتی به خودت و گذشته و آینده ی خودت فکر می کردی ...

من بي خبر از همه جا داشتم تو درياي عشقت دست و پا مي زدم؛

منتظر دستاي گرمت بودم تا نجاتم بدی.

هر چي با « تـــو» خنديدم ، 

هر چي احساس کردم ،...

نميدونم کدوم آرزو، « تـــو» رو صدا کرد !

نميدونم کدوم خواهش ، معناي خواهش من شد !

 نه بر چشمم نگه داری، نه بر رويم زنی لبخند.

نه می خواهی سلامی داری از من .

نه می خواهی سلامت را جوابی گرم دارم من.

نه يادم ميکنی تو ،نه می گويی که يادت مي کنم من.

نه از راهم روی، نه می خواهی که از راهت روم من .

نه می خواهی، نه می خواهی که خواهانت شوم من .

از اين گوشهء خاک که مردم را بزير ذره بين گيری

پس از ديدارشان بر رفتارشان خندی

يک قدم تا مرز ما ماندست ، همت می کنی ؟

خانه ی دل را مزين از صداقت می کنی ؟

من اگر با تو شوم ما غصه ها حل می شود

مساله آسان تر از اين است ، دقت می کنی ؟

چشم هايت آيه ای روشن ز عشق و دوستی ست

شب به شب در آينه آن را تلاوت می کنی ؟

واژه هايت مبهم و گنگ است . گيجم کرده ای

اندکی شفاف تر از عشق صحبت می کنی ؟

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 در ساعت 11:0 بعد از ظهر
لينك ثابت |
لحظه ی دیدار
 
 
 
یه اجاق نیمه خاموش توی طاقچه روی دیوار

قلب  من میزنه  هر دم  یرای لحظه ی دیدار

توی رقص ثانیه ها,لحظه ها چه تلخ وسردن

چشم به راهم اما اونا,انگاری به من میخندن

آهای دقیقه های شوم صبر بکنید صداش میاد

از پشت ابرای سیاه نغمه ی خنده هاش میاد

ستاره ی شبای من دوباره شادی میاره

 با حضور نازنینش غم دیگه کاری نداره

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 در ساعت 10:33 بعد از ظهر
لينك ثابت |
دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 در ساعت 8:20 بعد از ظهر
لينك ثابت |
فراموشم نکن

 

هنوز عاشق ترینم ای تو تنها باور من

به غیر از با تو بودن نیست هوایی بر سر من

هنوز عطر تو مونده در فضای خونه ی من

هنوز بی قراره این دل دیوونه ی من

فراموشم نکن"فراموشم نکن

تویی تنها دلیل بودن من

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 در ساعت 10:30 بعد از ظهر
لينك ثابت |