دلتنگي هايم را با تو تسهيم كردن
چه زيبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگي هايي باشد
از نوع من
دلم مي خواهد احتياجم
نيازم
درد خفه شده ي سينه ام را
همان قدر احساس كني
كه گويي احتياج توست
نياز توست
درد ريشه دوانده در وجود توست
كوتاه سخن
دلم مي خواست
" تويي " نبودي
تو ، من
و
من ، تو بوديم
شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت
و
جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد
" بي نيازي"
نيازي از همه چيز و از همه كس
حتي از انديشيدن
انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
آري حتي به عشق ها
چرا كه وصل من و تو
حادثه اي خواهد آفريد
در فراسوي واژه ي عشق !
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

الهی به حرمت أن نام که تو خوانی و به حرمت أن صفت که تو چنانی ، دریاب که می توانی.
الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم : گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم .
الهی ، عاجز و سر گردانم : نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم .
الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی .
الهی ، به بهشت و حور چه نازم : مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم .
الهی ، در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار .

به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
خروش موج با من مي كند نجوا
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي شكد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو
براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذرست
بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديوراي و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند

بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو تنها و خاموش
مهري افسرده را بسترم
بي تو در آسمان اخترانند
ديدگان شررخيز ديوان
بي تو نيلوفران آذرانند
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو اين چشمه سار شب آرام
چشم گريزنده ي آهوانست
بي تو اين دشت سرشار
دوزخ جاودانست
بي تو مهتاب تنهاي دشتم
بي تو خورشيد سرد غروبم
بي تو نام و بي سرگذشتم
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو اين خانه تاريك و تنهاست
بي تو اي دوست
خفته بر لب سخنهاست
بي تو خاكسترم
بي تو
اي دوست
اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي
هيچ کي حريفم نمي شد
کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمي شد
تو اگه خواسته بودي ، آخ تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم ، عمر صدام کم نمي شد
اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي
هيچ کي حريفم نمي شد
کوه اگه رو شونه هام بود ، کمرم خم نمي شد
اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود
زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد
اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت
گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد
تو اگه خواسته بودي
تشنه رويائي دور در هجمه غمگين ترين شبي دلگير
خسته و پريشان در امتداد طوفاني سهمگين
چون گل نيلوفري با ساقهائي ترد و شكننده
در تمناي رسيدن به تلآلو آفتاب به تو پناه آوردم
تو اي نازكتر از خيال ، زلال تر از باران
جاري تر از نسيم ، پرده نشين بغض هاي معصوم چهارده سالگي
تو پناهگاه من بودي و من همنشين نا خوانده ترين ترانه هاي نا سروده ات بودم
تو را من در زلالي بارش باران بي منت ديدم آنگونه كه توئي
مرا در انعكاس بسته آئينه اي شكسته ديدي آنگونه كه منم .

