چشامو بستم و دارم تو رو بهتر مي بينم
اما چشم تو بازم من و نگا نمي كنه
عمريه دارم صدات مي كنم و جواب مي دي
عمريه چشات ولي من و صدا نمي كنه
مي دونم چرا من شدم به عشق تو اسير
چرا عشق من چشات رو مبتلا نمي كنه
دل و پيچيدم لاي يه برگ ناز گل سرخ
چشات اما به دلم هم اعتنا نمي كنه
جون من خيلي كمه اما فدات گرچه آدم
جونش و براي هر كسي فدا نمي كنه
غنچه ي آرزوهام مي شكفه با خنده ي تو
حتي خوشبختي من اخمات رو وا نمي كنه
مي دونم نمي شه سرنوشت ما يكي باشه
تو مي گي آدم عاقل كه خطا نمي كنه
نه دلت تنگه واسم نه حرفي داري بزني
آخه سنگم با شيشه اينجوري تا نمي كنه
من مي گم عاشقتم فقط به قيمت يه جون
تو قبول نمي كني دل اشتبا نمي كنه
من مي گم خدا كنه يه جوري مال من بشي
نمي دونم چرا اين كار و خدا نمي كنه
نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟
مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا
نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟
هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي
نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
اگــر بــا تـيـشه طـعـنـه بـشـد ويـران دلـي از من
نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبادم كند يا نه؟
بـه نـاحـق گـر كـه خوردم مالي از طفل يتيم اينك
نمـــي دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟
اگـرگــرديـد نـيــلي صـورتـي از سـيلـي و مُـشـتم
نــمــي دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم كند يانه؟
اگـر گـاهـي دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم
نـــمـــي دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهــي اگـــرپــيــچـيده ام سر را
نــمـــي دانــم كــه با بخشش زلالم مي كند يانه؟
اگر حــقــي بـه ناحق كرده ام در طول عمر خود
نــمي دانـم كـه صاحب حق خلاصم مي كند يانه؟
اگــر گــامــي بــه راه كــج نهادم ، پاي درظـلمت
نــمــي دانـــم كــه پا فكري به حالم مي كند يانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند
گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟
من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد
ويرانه نشينم من و بيت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ي آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آري
در من قفسي هست كه مي خواهدم آزاد
اي بال تخيل ببر آنجا غزلم را
كش مردم آزاده بگويند مريزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه مي جويي از اين زاده ي اضداد ؟
مي خواهم از اين پس همه از عشق بگويم
يك عمر عبث داد زدم بر سر بيداد
مگذار كه دندانزده ي غم شود اي دوست
اين سيب كه ناچيده به دامان تو افتاد
در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم
كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود
و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني
دمادم تق و تق منقار مي زد باز
و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است
و تنها مي خورد هر كس كه دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد
كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيريرن است غم
شيرين تر از شهد و شكر مي كرد
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است
شلوغ است
دروغ است و غريب است
و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم
براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز
و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم
و نرم
و بسياري كه بي شرم
در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز
نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بيش از اين همه اسباب خنده ست
در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است
و دور است
و كور است
در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت
و لختي عمر جاويدان هستي را
بغارت با شنتابي اشنا مي برد و مي رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراري تو را خواست
و مي دانم چرا خواست
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست
در ساحل شب
كه چشم ليموها روشن بود
ما نيز كليد نور را چرخانديم
در تاريكي كتاب را وا كرديم
تا حافظه ي دريا بيدار شود
با پرتو خودداري ، بر صفحه ي ما ، دريا مي تابيد
انگار يكي منتظر كشفي باشد
يا قايقي از شعر خودش را بسرايد
آن گاه به راز واژه ها پي برديم
آواز جديد با الفباي كهن
آواز به گل نشستن شادي
يك ماه كه اندوه بر او باريد
ديديم كه هيچ واژه اي ساكت نيست
چشمان زني كه تهنيت مي گفت
هر گونه تولد را
در جشن زني كه بعد ها بايد زاييده شود
و شعله ي ليمويي انديشه
از چاك بلوز او به دريا مي ريخت
هميشه حواسم به بي صبري اين دل ساده بود!
نه وقتي براي رج زدن روزهاي رد شده داشتم،
نه حتا فرصتي
كه دمي نگاهي به عقربه ثانيه شمار ساعت بيندازم!
با آرزوهاي آنور ِ ديوار زندگي كردم!
با خوابهاي برباد رفته!
منتظر بودم روزي بيايد،
كه همه در خيابان به يكديگر سلام كنند،
چراغ ِ تمام چهار راهها سبز مي شود
و همسايه ها،
خواب ِ پرايد ِ سفيد و موبايل بدون ِ قسط
و كابوس ِ چك برگشتي نبينند!
چاقو تيز كن ها بادكنك بفروشند
و سر و كله تو
از آنسوي سايه سار فانوسها پيدا شود!
هنوز هم منتظرم!
از گريه هاي مكررم خجالت نمي كشم!
سكوت بيمارستان ِ بيداري را رعايت نمي كنم!
كاري به حرف و حديث اين و آن ندارم!
دِكارت هم هر چه مي خواهد بگويد!
من خواب مي بينم،
پس هستم! ؟


