هرگاه دفتر محبت را ورق زدي
هرگاه در زير پايت صداي خش خش برگها را احساس كردي
و هرگاه ميان ستارگان آسمان ،
تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان ،
بلكه از ته قلب خود بگو : يادش بخير
انكس كه بداند و بداند كه بداند
اسب شرف خويش به مقصد برسـاند
انكس كه بداند و نداند كه بداند
بيـدارش نمــــايـنـد تا خــواب نـمانـــــد
انكس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به مقصد برســاند
انكس كه نداند و نداند كه نداند
در جــهل مركب ابـــدالدهـــــــر بماند
حذر ميكنم از آناني كه : گستاخي رو شجاعت و مهرباني را ترس پر حرفي را دليل برآگاهي و خاموشي را بر ناداني تعبير ميكنند
ما تنفس خداونديم و رايحه دل انگيز او
منو تو فرزند يك ايمان و اعتقاديم
آن عشقي كه چشمان ما را باز و قلبهايمان را تسخير ميكند
موهبت صبرو شكيبايي را نيز به ما ارزاني خواهد داشت
سكوت يكي از اسرار عشق است
انسانيت روح خداند است در زمين
خداوند
تینا
رهاکن که در چنگ طوفان بميرم
به اين حال و روز پريشان بميرم
نه ميخواستی با تو آزاد باشم
نه دل داشتی کنج زندان بميرم
گلِ چيده ام...قسمتم بود بی تو
که در بستر خشک گلدان بميرم
اگر ايستادم نه از ترس مرگ است
دلم خواست مثل درختان بميرم
نه ... بگذار دست تو باشد تمامش
بسوزان بسوزم،بميران بميرم
شب سوز پاييز،سرمای آذر
ولم کرده ای زير باران بميرم
تووقتی نباشی چه بهتر که يکروز
بيفتم کنار خيابان
...
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
سلام پنجشنبه مهربان !
قرار عاشقي از ياد تمام پنجره ها رفته
و او ديگر هيچ پنجره اي را باز نميكند
تا تمام اتاق، سلام هاي خاكي باد را در آغوش بگيرند
آه . . . ! جذر و مد هاي دريا مرا به ياد خانه مياندازد
بالاتر از دماوند
آنجا كه ماده اقاقيها هر روز به گل مينشينند
و قاصدكها
با خبرهاي خوش در راهند
شنبه ها هنوز خوابم ميآيد
وقتي باران به شيشه ميزند
و فرشتگان
با التماس دنبال سرپناهي ميگردند
جهان اگر دست من بود
شايد آنرا چه رنگي ميزدم. . . ؟

دلم می خواست: دنیا خانه مهر و محبت بود...
دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند...
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند...
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است...
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است...
مگو "این آرزو خام است!"
مگو "روح بشر همواره سرگردان و ناکام است"
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی: "گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!"
شب را به صحبتي
من
در سطح كوچكي
خلوت كردم
سطحي عزيز و پهناور را
وقتي
به صحبت تو نشستم
لحن تو تخت آسايش شد
صبح دهان تو
اين حجره ي فراغت من
انسان ساليا را تا كوچه هاي تاول برد
ديدم صداي تو
ظهر همه صداهاست
انسان رفته ي رؤيا را
چندانكه ساليا
از كوچه هاي تاول باز آورد
گفتم صداي آدمي
ظهر همه صداهاست
و ظهر زحمت
زوبين ظهر
از طول دره ها
گلوي بادها
گريخت
در كوچه هاي افسانه
اينك
پلكي به خواب مي رود
پايي برهنه ، تاول را
سرشار عطر
مي كشند
طفلي كه پرورش بود
آنجا در آن عزيز پهناور
طفلي كه ناگهاني بود
از اسكناس عيدي كشتي
مي سازد
كه بارش از اعداد است
از سطح كوچك تو
از اندكي كه مردمك توست
از تنگه هاي دور
مي آيم
از بادبان هاي بي باد
كز پلك تو
ترحم بند را
فرياد كرده اند
من از مسافت رنگ
من از بلاغت نور
مي آيم
دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم
برسربالينت امشب از غم فردايت بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت
يا شوم پروانه ای از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم تا سحر بيدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشينم
تا نهی پابرسرم و زشوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر روخ مهر آفرينت
از لبت آتش بگيرم تا جهانی را بسوزانم
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم
تا زمهر آتشنيتای گل ....بی محبت بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاک پايت افتم
تاچو گل شاداب باشی و من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم کنم دربانيت را
دل نهم در بوته عشقت و يکجا بسوزم
دوست دارم اشک ريزم تا مگر از اشک چشمم
توشوی سيراب و من خود جای آن لبها بسوزم


