
باتوازخاطره هايم گفتم بي تو ان خاطره ها خواب شود
با تو دريا شدمو موج شدم بي تو دريا تهي از اب شود
با تو پروانه شدم از سرگل بي توگلها به چمن خار شود
با تو مهتاب شدم در دل شب بي تو اما خنده رويايي شود
با تو من "ما"مي شويم اي خوب من
بي تو اين ما غرق تنهايي شود

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است
زندگي بدون تو خارج از تصور است
پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست
خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است
بي وساطت تو اي ابي هميشگي
بين اب و اينه سايه تنفر است
از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب
زير سايه زيستن واقعا نفس بر است
باز هم در اينه خيره ميشوم ولي
باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است
نيمه شب پريشب ، گشتم دچـــار كابوس
ديدم به خواب حافظ، توي صـــف اتوبـوس
گفتم ســـلام خواجه ، گفـتا علــيك جانم
گفتـم كجــا روانــي گفــتا خـودم نـــدانم
گفتم بگير فــالي ، گفتا نمونده حــــــالي
گفتم چگونه اي گفت : در بند بي خيالي
گفتم گه تازه تازه،شعر و غــزل چه داري
گفتا كه مي ســـرايم شعر سپيد بـــاري
گفتم كجاست ليلي، مشغول دلربـايي ؟
گفتا شده ستــــاره در فيلم سينمايـــي
گفتم بگو زخالش آن خال آتش افروز
گفتا عمــل نموده ديــروز يا پريـــــــــــــروز
گفتم بگو زمويش ، گفتا كه مش نموده
گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولــــــــش نموده
گفتم چرا چگونه؟عاقل شدست مجنون؟
گفتا شديد گشته معتــــاد گرد و افيـــون
گفتم بــگو ز ســاقي حالا شـده چه كاره
گفتا شدست منشــــــي در توي يك اداره
گفتم بـــگو ز زاهد آن رهنــماي منـــــزل
گفتا كه دســـــت خود را بردار از ســـر دل
گفتم ز سـاربان گــــو با كاروان غمـــــها
گفتا آژانـــس دارد با تـــــــــور دور دنـــــــيا
گفتم بـكن ز محمــل يا از كجـاوه يـادي
گفتا پژو دوو بنز يا گــلـــــف نــوك مــدادي
گفتم كه قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا كه جاي خود را داده به فــكس برقي
گفتم ســــلام ما را بـاد صــبـا كجـــا برد
گفتــــا به پســت داده ، آورد يا نيـــــاورد ؟
گفتم ســراغ داري ميخوانه اي حسـابي
گفت آنچـه بود از دم گشته چلو كبـــــابي
گفتم بيا دوتايــي لـب تـــر كنيم پنـــهان
گفتا نمي هراسـي از چـوب پاسـبــانـان
گفتم بـلنـد بـ-وده مـــوي تو آن زمانــــها
گفتا به حبـــس بودم از تــه زدنـــــد آنـــها
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا نديـده بـــودم هـالــو به اين خـرفتي
چندروزي است كه تنها به تومي انديشم
ازخودم غافلم اما به تومي انديشم
شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد
مي نشينم به تماشا به تومي انديشم
چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم.
باتوازخاطره هايم گفتم بي توان خاطره ها خواب شود
باتودرياشدموموج شدم بي تودرياتهي ازاب شود
باتوپروانه شدم ازسرگل بي توگلهابه چمن خارشود
باتومهتاب شدم دردل شب بي تواما خنده رويايي شود
با تو من "ما"مي شويم اي خوب من
بي تو اين ما غرق تنهايي شود
فرياد هق هق هايم
دست هاي پر نيازم
دل بي قرارم را
هيچ درماني جز تو نيست
دستم بزن
پايم بند
سيلي بزن
بامن بمان
بامن بمان


