تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
سوختم

امان از اين عشقي که عاشقم نيست...

امان از اين گل که شقايقم نيست...

امان از اين يار نفس بريده...

امان از اين بغضي که حق حقم نيست...

تازه مي خواستم تو دل تو جاشم...

تازه مي خواستم به تو مبتلا شم...

خراب شدي رو سر آرزو هام...

تابان اين عشقو من از تو ميخوام...

نفرين به من که پرپرت نکردم...

مثل خودم در بدرت نکردم...

دستتو خوندموچشامو بستم...

از حال و روزم خبرت نکردم...

.نفرين به تو که باورم نکردي...

عاشق شدم عاشق ترم نکردي...

سوختمو دل به هيچ کسي ندادم...

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1385 در ساعت 0:10 قبل از ظهر
لينك ثابت |
باورم نميشه

باورم نميشه كه دوستم داشتي يا نداشتي؟


هيچ وقت دوسم نداشتي ، هيچ وقت ..

ميدوني چيه؟ همه ي حرفات دورغ بود .. آخه آدمم اينهمه ..

تو خود دروغي !!!

بگذريم ،


ديگه نميخوام دوست داشته باشم .. ديگه نمي خوام


تازه ميخوام مثل خودت بشم ، مثل تويي که تنهام گذاشتي ، مثل تويي که خيلي زود فراموشم کردي ..

دلم خوش بود که اقلاْ اون مدت کوتاه دوستيمون ، تو مال من بودي و من مال تو .. و کسي شريک


روزهاي باهم بودنمون نبود


ولي .. بايد باور کنم بد بودي .. خيليم بد ..

نفرينت کنم؟ آخه دلم نمياد .. من هنوزم براي هق هق گريه هام دنبال


شونه هاتم .. کاش ميدونستي باهام چيکار کردي ؟؟

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 در ساعت 8:29 بعد از ظهر
لينك ثابت |
من همون تنهـاترينم

 

من همون تنهـاترينم که دلم رو به عشق تــو سپردم

تـو همـون اميـد بودنی که به اميد تـــو هنوز نمردم

من همـون خيلی ديوونـم که هميشه عاشـقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز وشب اسمتو ميخونم

مـن همون خسته ترينم کـه ديـگه طاقت دوريتو ندارم

تـو همونی که آرزومه دستمو تو دست گرم تو بذارم

من همـون دريـای دردم که مي خوام دورت بــگــردم

تـو همونی که اگـه بخنـدی منـم با خنـده هات ميخنـدم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

مـن همون بــدون ماهـم که حتـی ســتـاره هـم نــدارم

تو همون ماه و ستاره که با تو ديگه هيچی کم ندارم

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر 1385 در ساعت 7:42 بعد از ظهر
لينك ثابت |
عشــق تویی فقط

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟" استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

"
به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
."


استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1385 در ساعت 6:49 بعد از ظهر
لينك ثابت |
دوستت دارم

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1385 در ساعت 6:45 بعد از ظهر
لينك ثابت |
نازنینـــــــم به فریادم برس

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1385 در ساعت 6:41 بعد از ظهر
لينك ثابت |
عاشقونه

 

یه روز از روزای سرد پاییز رفتی از خونه تا بی بهونه

رفتی و رو دلم پا گذاشتی از همون روز دلم خیلی خونه

من که هرروز و شب لحظه هامو از تو می خووندم و می سرودم

پس چرا قسمتم این چنین شد اصلا تو زندگیت من کی بودم؟


کوچه به کوچه من عاشقونه

به همون خدا که خوب میدونه

از تو و اون عشق تو گفتم کیه که قدر عشقو بدونه

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه دهم آذر 1385 در ساعت 3:49 بعد از ظهر
لينك ثابت |
چرا از من عشق رو پنهون می کنی

برو بی وفای بد جنس خصیص

دیگه از عاشقی سیرم به خدا

سر حال و عاشق و جوون بودم

اما حالا پیر پیر م به خدا

نفس های آخر قلب منه

قلب بیچاره داره سکته میکنه

داره سکته می کنه از دست تو

خودش رو بیخودی عاشق میکنه

تو اگه منو دوسم داری عزیز

چرا از من عشق رو پنهون می کنی

فقط واسه خاطر اذیت کردنم

پیش رقیب منو مهمون می کنی

ترانه های من از دست تو مرد

یه جنازه مونده رو دستای من

دیگه راهی نمونده به طلوع

یه غروب رو به بن بستای من

برو بی وفای بد جنس خصیص

دیگه از عاشقی سیرم به خدا

سر حال و عاشق و جوون بودم

اما حالا پیر پیرم به خدا

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ چهارشنبه یکم آذر 1385 در ساعت 7:56 بعد از ظهر
لينك ثابت |