
لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که پريدن جای خود را به خزيدن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاريکی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنويات جای خود را به ماديات می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خيانت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غريبی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که خير رسانی جای خود را به شرارت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد ...

این کارت پستال رو یکی از دوستای گلم به مناسبت تولدم بهم داده
ازش بینهایت ممنونم

نه ديگر حرفي از شبنم ، نه عشقي واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده كه تو ديگر نمي ماني
نه ديگر حرف آينده_ آينده ، نه بر لبهايمان خنده
دو ديوانه ، دو بازنده ، در اين بازي ، چه ميداني !
نه ديگر آن رسيدن ها ، نه شوق و ذوق _ديدنها
نه سوي هم دويدن ها عقب رفتيم پنهاني
نه ديگر نامه اي چيزي نه آن اشكي كه مي ريزي
نه در تقويم _ روميزي ، قرار روز ديداري
نه ديگر فال و نه حافظ نه ديگر غير تو هرگز
نه آن شاخه گل قرمز نه گل ماند و نه گلداني
نه ديگر قصه مجنون نه حرف از عشق بي قانون
نه ماندن ساعتي بيرون نه رفتن زير باراني
نه ديگر طعم لالايي نه ديگر بي تو تنهايي
نه ديگر كي تو مي ايي همه گم شد به آساني
نه حرفي از دوسست دارم نه از عشق تو بيمارم
نه تا آخر تويي يارم هوا سرد دست و طوفاني
نه ديگر نامه اي يادي ، نه حرف از صيد و صيادي
چه كاري دست من دادي ، دل گمراه زنداني
نه ديگر شور_ لبخندي نه حرف از بعد و پيوندي
نه مي خندم نه مي خندي در اين شبهاي طولاني
نه ديگر صحبت از نازي ، نه حرف از بال پروازي
نه تصميمي به آغازي ، در اين شبهاي پاياني
نه حرف از خواب و رويايي ، نه حرف از فتح دنيايي
نه قايق توي دريايي ، سكوتست و پريشاني
نه ديگر عذر كوتاهي ، نه ديگر معذرت خواهي
نه ماندن بي نصد راهي نه خط روي پيشاني
نه ديگر گفتگو كردن ، نه چيزي آرزو كردن
نه حرفي رو به رو كردن فراموشت شدم آني
نه حرفي از شهامتها ، نه در بوسه خجالتها
نه آن گونه حسادتها تو حق داري نمي داني
حرامم شد شب بي تو همين فردا بيا پيشم
نگو ، جاي تو مي گويم ، هنوزم دوست دارم

ديگه باورم شده تنها شدم
هيچكي نيست دست توي دستام بذاره
ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره
هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم
خواستي كه فراموشت كنم ولي
اينو از دلم نخواه نمي تونم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم
با تو بودن فقط تو خواب و خيال
رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله
رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم
خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم
درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه
يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه
اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم
بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم
مي دوني تنها شدن حقم نبود


