تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
نمي دانستم ... به خدا نمي دانستم

 

نمي دانستم ... به خدا نمي دانستم که چقدر دل تنگت مي شوم ... که چقدر

دوستت دارم ... که چه زود تو همه آن چه شدي که دارم ... که چه آسان برايت

مي گريم ... شاید فهميده بودم که تو ديگر پاره ا ي از وجودم شده ا ي ...

اما باور نداشتم که من که براي هيچ کس و هيچ چيزدلتنگ نمي شوم ، براي تو چنان

بي تاب شوم که همه آن چه هست و نيست را به يکباره فراموش کنم و بگريم ...

زودتر از اينهامي خواستم بگويم ... مي خواستم فريادبزنم ... اما حالا که نيستي

همه ی آن چه هستم فرياد مي زنند ای کاش امروز و فردا خورشيد کمي بيشتر

عجله مي کرد ... چون وقتي که نيستي ، هر روز ، روز مباداست ...

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1385 در ساعت 10:55 بعد از ظهر
لينك ثابت |