تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
قصه ي بي سر و ساماني من

من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت 1386 در ساعت 7:9 بعد از ظهر
لينك ثابت |