
اگه عاشقي گناه من است
مي پذيرم كه بزرگترين گناه كارم
به زندگي با عشق راضي شده ام
و بيشتر از همه عاشق شده ام
اگه عشق ديوانگي است
برترين ديوانه منم
ديوانه اي كه به زنجير شده است
اي خدا از من راضي باش
كه معلم عشق من تو بودي
خسرو در عشق به من اقتدا كرد
و مجنون ديوانگي را با من آغاز كرد

من زير آسمان بلند هستم
...راه می روم ...
نفس می کشم ...
من اين روز ها زياد دلم می گيرد ...
حس می کنم در اين لحظه نا شناخته ترينم ...
عادت ميکنم به فهميدن ...
کنار می آيم با بودن ...
طی می کنم با زندگی ...
گذر می کنم از اتفاق ...
دلم فرياد می خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و تبسمی طولانی

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و
هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با معصوميتت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو عشق من را فراموش مي كني
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با چشمان مهربانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود
چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند


