

دوباره سكوت
دوباره تنهايي
دوباره من و يك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم يك گل پژمرده به اندازه
سوز و تب يك دشت باران نخورده به اندازه اندوه مرغي تو قفس
دوباره صورتم نم اشك را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد را به مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره ميخوام بسوي تو بيايم
دوباره دلم هواي تو را كرده
دوباره دلم هواي تو را كرده
يادم نرفته است
گفتي : از هراس باز نگشتن
گفتي : پيش از غروبِ بادبادكها برخواهم گشت
گفتي : طلسم تنهايي تو را
با وردي از آواي آسمان خواهم شكست
ولي بازنگشتي
و ابر بي بارانِ بغضهاي پياپي با من ماند
بي مرزيِ اين همه انتظار با من ماند
بي تو ؛ من ماندم و الهه شعري كه مي گويند
شعر تمام شاعران را انشاء مي كند
هر شب مي آيد
چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند و مي رود
امشب ؛ اما در اتاق را بسته ام
تمام پنجره ها را بسته ام
بگذار الهه شعر
به سروقتِ شاعران ديگر اين دشت برود
من مي خواهم خودم برايت بنويسم
مي بيني ؟
ديگر كارم به جوانبِ جنون رسيده است
مي ترسم وقتي كه از اين هجرت بي حدود برگردي
ديگر نه شعري مانده باشد ؛ نه شاعري
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم
به جاي تو دلواپس شوم
حتي به جاي تو برسم
چون هميشه كنار مني
كنارم هستي اما .......
چه بی رحمانه قلبم را شکستی طــنـاب آرزو هــا راگــسسـتــی
چه بی رحمانه آزردی دلـم را مـگـر تـو بـا دلـم پـیـمـان نـبـسـتــی
گسـسـتی رشـته مهـرووفـا را برایم غصه را از ســـرنــوشــتــی
بـدسـت بـاد دادی هـسـتـیـم را کنـار دیــگری خــرم نــشــسـتی
مگر سنگ صبور تو نــبـودم کـه تـو ایـنـگونه پیمان راشـکـــستـی
دلم چون دفتری خالی زهرغم تـمـام غــصـه هـایـت را نوشـتــی
نمی دانم چراچون بت پرستان درخت وسنگ و گٍل را می پرستی
زپیشم پر گشودی همچو شادی تـو هـم آیـا کـنـارغــم نـشـستی
نمی دانی چه بی رحمانه جانا غرورم را مـیان جـمـع شکـســتـی
چو مردان زندگی کُن باوفاباش ولی این را بدان قلبم را شکستـی

من پس از عشق تو به عشق جهان مي خندم
پس ازان روز به سوز دگران مي خندم
كارم از گريه گذشته است به ان مي خندم.
می خواهم برایت بنویسم، اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم، به نوعی گناهکاری شناخته شدم
نه! نه!
شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت، چون از انتخابش پشیمان شده بود.
عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای دوست داشتن را درک کنی
امّا هیهات که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی
از من بریدی و از این آشیان پریدی
ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، من اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد ... عشق را ... دیگر باور نمی کنم .... محبت را ...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد


