تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
اما تو رفتی

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 در ساعت 6:42 قبل از ظهر
لينك ثابت |
به خدا دلم گناهه

 

دیگه حس می کنم اینجا واسه من جایی نمونده

دیگه لیلا واسه مجنون قصه جدایی خونده

دیگه این , دل , دل تنها

عاشق کسی نمی شه

دیگه قمری نمی شه تنها

می میره کنج یه بیشه

سهم من از این زمونه

حسرت و یه جرعه آهه

کاشکی همه بدونن

به خدا دلم گناهه

به خدا دلم گناهه

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 در ساعت 6:18 قبل از ظهر
لينك ثابت |

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت 11:50 قبل از ظهر
لينك ثابت |
اخرين لحظه ديدار


در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت 6:24 قبل از ظهر
لينك ثابت |
به او بگویید

 

 

برایت بارها باید بگویم
که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون
از شکوه عشق خانمان سوز
برایت بارها باید قسم ها یاد کرد
برایت بارها باید سر سجده فرود آورد
زدست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد
به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم
ویا در زیر پاهای تو بیرحمانه می میرم
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
که بعد از روزهای گریه و شیرین
زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد
ویا.......
ویا این آرزو در نطفه می میرد

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 در ساعت 6:34 قبل از ظهر
لينك ثابت |
تنها ترين منتظر

دلم گرفت از اين همه سکوت
چرا؟ مرا نمي خواني
دلم گرفت از اين همه تنهايي
چرا؟ نمي آيي

تا من دوباره معناي عشق را بفهمم
وسعت عميق جاذبه را
...

چرا گريه نکنم؟
وقتي که جمعه به غروب مي رسد

چه هفته هايي که بي تو رفتند
و چه هفته هايي که بي تو مي ايند
اينجا شمعي رو به خاموشيست
و اين خانه پر است از آه
آه!!
که انتظار هم به ستوه آمده


از کدام کوچه خواهي آمد؟
کدام روز؟

دلم گرفت از اين همه ديوار
که مرا از تو دور مي کند
دلم گرفت از اين همه کوچه
که بن بست است

بگذار
سر راهت
تنها ترين منتظر باشم
تا تو هم تنها ترين
خاطره سبز من باشي

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 در ساعت 0:31 قبل از ظهر
لينك ثابت |

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه هجدهم آبان 1386 در ساعت 1:40 قبل از ظهر
سكوت
 
سه - چهار دقيفه سكوت به احترام ورود اولين دلتنگي
مي دانم سهمي از روز آمدنت نخواهم داشت
ديشب جاي آخرين نگاهت را ،
در انتهاي چشمانم به خاك سپردم
كه براي تقديري اينچنين زخمي
يك علامت سؤال، جواب تمام بودنها بود .

من در تو ناتمام مانده ام
كه براي گذشت از تمام مرزهاي وجودت
باز خواب بودنت را ديده بودم

خواب ديده بودم
هنوز پشت آن ديوارهاي كاهگلي
به بهانه بازيهاي كودكانه
از من پنهان ميشدي
اما پس چرا سهم تو از مستي اين دو استكان ترك خورده
در پيش من به يادگار مانده است

ميدانم براي آن وقت مرا در خواب نديده اي...
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه هجدهم آبان 1386 در ساعت 1:6 قبل از ظهر
لينك ثابت |
به تو و عشق تو ايمان دارم...

من اگر روح پريشان دارم
   من اگر غصه هزاران دارم
         گله از بازي دوران دارم
        دل گريان،لب خندان دارم
                                به تو و عشق تو ايمان دارم...


در غمستان نفسگير، اگر
                  نفسم ميگيرد
                       آرزو در دل من 
               متولد نشده، مي ميرد
   يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس
                               جان مرا ميگيرد
                       دل گريان،لب خندان دارم
                                به تو و عشق تو ايمان دارم...


من اگر پشت خودم پنهانم
  من اگر خسته ترين انسانم
         به وفاي همه بي ايمانم
         دل گريان، لب خندان دارم
                               به تو و عشق تو ايمان دارم...

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه پانزدهم آبان 1386 در ساعت 6:19 قبل از ظهر
لينك ثابت |
شب آمده است از راه!!!...
 
در ازدحام بغضي سرد تصميم مي گيرم
من امشب مي ميرم
من امشب مي ميرم و خدايم را
چو دلي تنگ در آغوش مي گيرم
من به چشمم مي بينم که در اينجا چقدر غمگينم
من از اينجا...
من از اين صفحه ي دنيا...
من از اين هستن و بودن...
من از اين من!!!
سخت دلگيرم...
و آغوشم دلتنگ آغوشيست همچو ابر!
آري، ابر شايد آغوشم را پر کند تنگاتنگ!
گر چه سرد است اما...
دست کم اشکي مي چکد از گوشه ي چشمش!
و جاي ماندگار بوسه اي سنگين را شبنمي شايد...
من امشب مي ميرم
و کسي نيست بگويد که چرا؟
من به دنبال پناهي هستم تا شب...
کاش کسي من را...
آخر چه کسي ديگر؟...
شب آمده است از راه!!!...
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه چهارم آبان 1386 در ساعت 2:12 قبل از ظهر
لينك ثابت |