تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
به تو دلبسته شدم

به تو دلبسته شدم

از همان روز که قاموس زمان چله از قلب فرو مرده من باز گشود
به تو عادت کردم
چون دم و باز دمم که همه عمر مکررشده است
و نمی دانم من
ونمی دانیم ما
که چه تعداد نفس در همه عمر درازرفته در کام فرو
گاه حتی ز تو آزرده شدمتو گل وحشی دشت من یکی مست تماشای رخت
وه که پیکان نظر بازی توخوش فرو هشت در این قلب ستمدیده من
و من واله تو
به عبث در هوس چیدن تودست بردم بر آن ساقه ناب تن تو
تا تو را در کشم اندر تن خودآه افسوس بر این نکته نیندیشیدم ساقه ناب گل وحشی دشت خار خود می خلد اندر تن من
آری ای آبی نیلوفریم من همان شبپره ام
که شبی راز غم عشق تو رابا یکی شمع نهادم به میان شمع نالید ز شب تا دل صبح و شرر بر تن زارم بفکند
و کنون باز منم شب پره سوخته پرو سحرنزدیک است لیک این بار دگر می دانم
و تو هم می دانی
عمر یک شب پره شب تاسحر است
پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم تا نظر بر سحر مرگ نشانآویزم
لیک ای چشمه زیبایی و نوربر بلندای افق
گر گذر کرد دلت یاد این عاشق پر سوخته کن که تو را دید شبی
و
شبی رفت ز یاد

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه سی ام آذر 1386 در ساعت 4:58 قبل از ظهر
لينك ثابت |
ميدانم

 

ميدانم شكستم ...

ميدانم دل صد پاره ي من دوست داشتنش به يك ارزن هم نمي ارزد ولي ...

 دوستت دارم ... .

با حقير شمردن خويشتنت در حق من اجحاف مي كني ...

آخر عمرمن واقعا من اين اندازه حقيرم ؟؟؟

خويش را هيچ مدان ... .

تهي مدان
... .

بي مفدار مدان
... .

وجودم وجود توست و شايد كم نباشم وجودت وجودم پس وجودم را خرد مكن
... .

سر سجاده اي پر ز مرواريدت در حق خويشتن دعا كن چون دعاي تو براي خويش مانند دعا در حق من است آخر تو مني و من تو
... .

درنگي در احساس برتدر گونه ي من شك مكن و اين را بدان اگر روز برادر خواهري به مانند هندوها در ميان ما بود آن روز خواهرم تو بودي و شايد برادرت من
... .

خواهر من هرچند واژه ي دوستت دارم اهورائي تر از آن است كه به درك پست من آيد اما يك جذبه ي نادانسته مرا به سوي تو كه مطلوب مني مي كشاند
... .

يادت مي آيد گفتم
...

كاش بودن را ميدانستم من كه صدايم دگر آرامش داشت
...

حال تو با آن عشق افلاكيم دليل بودنم هستيد پس باشيد تا صدايم آرامش پذيرد ... باش اي باعث نفس من
... .

به كمانم نفس هايم را مي شماري

... قطعش مكن ... .

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 در ساعت 8:45 بعد از ظهر
لينك ثابت |
منتظرم .....
میدانم که هستی
 
 
تهی شده ام
و نمی دانم باز کجا گمت کردم
می دانم که هستی
می دانم که تا همیشه هستی
می دانم که در همین لحظه هم
در کنارم نشسته ای
و خیره به نوشته هایم نوازشم می کنی
ولی کاش مثل آن روزها لمست می کردم
اتاقم عجیب کمت دارد
جایت آماده است
بیا و بمان برایم
منتظرم .....
 
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه نوزدهم آذر 1386 در ساعت 11:7 قبل از ظهر
لينك ثابت |

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386 در ساعت 11:29 قبل از ظهر
لينك ثابت |
گل ندارد بی تو رنگ و بویی
نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟

نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی ياخودم رادعاکنم که بيايم؟

از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟

هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد، خسته ی من نيمه جانی داشت احوالش چه شد.

 

دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .

پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .

نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم ومعصومانه می جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكی آرام گيرد دل.

دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختی نابم ...

تا ابد من دوستت دارم .

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه یازدهم آذر 1386 در ساعت 6:34 قبل از ظهر
لينك ثابت |
بهونه قشنگ من

از بس از تو سروده ام انگار ... ... انگار نوشته هایم
شبیه هم شده اند .
شعرهایی که در یکایکشان نام سیال و گرم تو جاریست .
در شبی اینچنین هراس انگیز ....کاش ... کاش می آمدی و میدیدی
. بین این خفتگان بی فردا... بدترین درد ... درد بیداریست.

خبرت هست

 

نگام توبینهایت نگات گم شده ...زبونم سنگین و بی حس.. می خوام داد بزنم و بگم .
..آهای کساییکه میگید اون نیست .. بیاید ببینید که اون اینجاست ... پیش
من ... من که پیغمبر نیستم .. امام نیستم ... فرشته هم نیستم ... اما میبینمش... به
اسم اعظمش که اینجاست ... اما حیف ... یه کاری کردی که صدایی برای گفتن
ندارم .. تازه وقتی میری .. میشینم مینویسم ... همه ی اون چیزی رو که دیدم ...
شایدم هیچ چیزشو مینویسم
حالا که از پشت سرم داری نوشته هام رو می خونی .. آرومه آرومم ...تو ...تو تنها
بهانه ی پلک های خیس من هستی

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه دوم آذر 1386 در ساعت 6:23 قبل از ظهر
لينك ثابت |