
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی ...
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را ...
به سادگی ...
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
تو باور لحظه های من شده ای ...
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي .....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد ....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي ....
تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي ....
تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي ....
تا از درياي نگاهت قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي ....
تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ،
از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد ....
تا برايت ... قلبم ... ،
اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم ....
دوســتــــت دارم

فرقي نمي كنه كه چه مي نويسم و چه مي شنوم
فرقي نمي كنه كه اولش چه بود و آخرش چه شد
فرقي نمي كند چه كسي اول مي آيد و چه كسي ديگر نمي آيد
فرقي نمي كند كه چرا من اين روزها به آرامي دلتنگم
به آرامي دلگيرم
و به آرامي لبخند ميزنم
مهم اين است كه من ميدانم همه آن چيزهايي را كه هيچ كس نميداند
مهم اين است كه تنها براي خودم مي نويسم و دلم كه تنها همراهم هست
مهم اين است كه خالي شده ام
بدون هيچ خاطره اي از گذشته
ميخواهم كمكم كني
نميخواهم حرفهايت فقط حرف باشد كه ديگر خسته ام از حرفها
بگذار هر روز رويايی باشد در دست
بگذار هر روز عشقی باشد در دل
بگذار هر روز دليلی باشد برای زندگی
نميدونم بازم بايد به زور وارد بازي روزگار بشم يا اينكه اين بار همه چيز حقيقته و خيال نيست
باورم نميشه
باور اينكه يه روزي همه ي غم و غصه ها تموم بشن
منو به باور برسون

می بینی سکوتم را ؟
می بینی درماندگی ام را ؟
می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟
می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند
می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند ؟
میبینی؟
دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد
دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند
دیگر آنقدر بغضم سنگین شده است که توان گریستن نیست .
... گرچه از تو دورمو و خداحافظ ...
... به یادش گریه کردن ها ...
... خداحافظ ...
... به عکسش خیره گشتنها ...
... خداحافظ ...
... به خوابش خواب دیدنها ....
... زرویش بوسه چیدنها
... زخواب اما پریدنها ......
... خداحافظ ...
... به دنبالش دویدنها ...
... رسیدنها ...
... درآغوشش کشیدنها ...
... به دور از چشم بدبینان ...
... برای بوسهای تردیدکردنها ...
... خداحافظ ...
... به وقت بازگشتنها ...
... به هنگام جداییها ...
... خداحافظ شنیدنها ...
... خداحافظ ...
... به شوقش راه را هموار کردنها ...
... ولی او را ندیدنها ...
... سلام اما ...
... به دل کندن...
... ولی در انتظارش باز ماندنها...
... اگر آمد درآغوشش کشیدنها ...
... به دور از چشم بدبینان ...
... خداحافظ ...
... خداحافظ ...
... سرودنها ...
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند ...
یاد گرفته ام
که بشنوم: تا فردا ...
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

دلم گرفت از اين همه سکوت
چرا؟ مرا نمي خواني
دلم گرفت از اين همه تنهايي
چرا؟ نمي آيي
تا من دوباره معناي عشق را بفهمم
وسعت عميق جاذبه را
...
چرا گريه نکنم؟
وقتي که جمعه به غروب مي رسد
چه هفته هايي که بي تو رفتند
و چه هفته هايي که بي تو مي ايند
اينجا شمعي رو به خاموشيست
و اين خانه پر است از آه
آه
که انتظار هم به ستوه آمده
از کدام کوچه خواهي آمد؟
کدام روز؟
دلم گرفت از اين همه ديوار
که مرا از تو دور مي کند
دلم گرفت از اين همه کوچه
که بن بست است
بگذار
سر راهت
تنها ترين منتظر باشم
تا تو هم تنها ترين
خاطره سبز من باشي

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم
در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری
کنم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو
شانه هايت بگذارم ...
از عشق تو ... از داشتن تو
اشک شوق ريزم...
منتظر لحظه ای هستم ...
لحظه ای مقدس ...
منتظر لحظه ی پيوند
که تو را در اغوش گيرم
بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم
آری من منتظرم

