تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
از دوست داشتن تا عاشق بودن
 
 
 
 
انگار برای عاشقی آفريده شده.يا نه !!
 
برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی  يا از معشوقی به عاشقی .... !

قاصدک روگرفتم اين بارهيچ خبری با خودش نداشت !

اما نذاشتم بی خبر بره ...

تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم ......

قاصدک نرفته برگشت و گفت :

شونه های من برای رسوندن اين خبر ضعيف هستن !

اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ !

گفتم برو .........

قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندی زد و گفت :

از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه !

راهی از رنج وعشق و صبوری !

و هر کسی به اين راه آشنا نيست !

پس عاشق اون کسی باش که جواب عشق رو خوب بده ......

عاشق يک عاشق باش ... !!!!

 
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 در ساعت 9:4 بعد از ظهر
لينك ثابت |
چطور بگم تو نيستي ؟؟

 

دلم برات تنگ شده .....

 

اما من .... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا ؟؟

 

آخه ... جاي نگاهت رو نگاهم مونده .....

 

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم ....

 

رد احساست روي دلم جا مونده ...

 

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم ...........

 

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن .......

 

حالا چطور بگم تنهام ؟؟

 

چطور بگم تو نيستي ؟؟

 

چطور بگم با من نيستي ؟؟

 

آره ! خودت ميدوني ....

 

ميدوني كه هميشه با مني ....

 

ميدوني كه تو ، توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي .... آخه... تو …..

 

توي قلب مني ... آره !

 

تو قلب من ....

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 در ساعت 1:30 قبل از ظهر
لينك ثابت |
کاش بودی
 
 
عاشقانه دستهایش را گرفتم.
 
 گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.
 
عطر عجیبی پراکنده بود.
 
حالتی داشتم وصف ناپذیر.
 
گویی توآسمون بودم.
 
 به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود.
 
گویی هوش از سرم پریده بود.
 
 نبضشوتو دستام حس می کردم.
 
حتم داشتم اون هم همینطوریه.
 
حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه .
 
آتیشی تو دلم به پا بود.
 
آتشی بالاتر از زمان و جسم.

تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم.
 
 لیاقتش را نداشتم.
 
از بی ابرویی،گریه ام گرفت.
 
 من کجا و آسمان کجا ؟

احساس کردم اون هم گریه می کنه.
 
 سرمو بلند کردم ,
 
 بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت.
 
 درکش برایم مشکل بود.
 
این من بودم که باید گریه می کردم
 
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 در ساعت 8:25 قبل از ظهر
لينك ثابت |
خوش به حاله ...

خوش به حاله ...

 

خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی


خوش به حال مردی که برایش تو شیرین زبانی کنی


خوش به حال مردی که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خیره شود


خوش به حال مردی

که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنش را باز کند ، ببندد ،

تا لبهایت به نجوایی بخندند


حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم ،

به کش و قوس های تنم


در حسرت دستهایت پرپر میزنم


چقدر برایت قصه بگویم


چقدر ببوسمت ، نوازشت کنم ، موهایت را نفس بکشم تا خوابت ببرد ؟


چقدر نگاهت کنم ؟


نگاهت کنم تا خوابت ببرد ؟


چقدر بی تو به تو فکر کنم ؟

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386 در ساعت 4:47 بعد از ظهر
لينك ثابت |
نوای عشق

نوای عشق

ای فرشته زيبای من نمی دونم چطور می تونم ازت تشکر کنم ...

ای مهربانم: به من بگو چه چيز را به تو تقديم کنم ؟ عمرم را ؟

هستی ام را؟ داراييم را؟ اما می دانم اينهاکافی نيست ......

خوب من :
 
 روح وسيع و مهر بی دريغ تو که نيکبختی را به من می آموزد می ستايم ،
 
 بدان که بند بند وجودم بسته به هستی توست ....

همنفسم : بانسيم نفست بيدار شدم با لبخند مهربانت جان گرفتم

در آبي چشمانت جاري شدم …. بهار هستي من از تو سبز شد ...

من از صداي بال تو پرواز را فهميدم ..... و در طراوت تو

لحظه هاي صبح را ديدم


تو با تبسم خنده را به من دادي .... تو با گرمي نفس هايت مرا به

اوج رساندی ....


عزيزم !  مرا عشق بياموز تا بيشتر و بيشتر " به تو" عشق ورزم ......
 
 مرا بياموز که به تو عشق ورزم و مجنون تو باشم.

ازتو می خواهم که فردايی سبز را به روح منتظرم هديه کنی .

همچنان چشم به راه قاصدکهاخواهم بود صادقانه بگويم به زلالی

اشکهايت به خنده های با مزه ات وبه وفاداری عشق وايثارت در

هنگام نوازش             
 
 
                                    دوستت دارم 
 
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386 در ساعت 1:28 قبل از ظهر
لينك ثابت |
حکایت همیشگی !

 

حرفهای ما هنوز نا تمام . . .

تا نگاه می کنی:


وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 در ساعت 1:27 قبل از ظهر
لينك ثابت |
فکرشو کن...

 


فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم

 با چهارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

 


من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار

فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار

 


فکرشو کن عروسکم به اون شب پرالتهاب

 چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب

 


فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره

دل، دل بی قرار تو تو سینه آروم بگیره

 


نه ساعتی باشه که شب سربره و تموم بشه

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه‌ای حروم بشه

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 در ساعت 11:23 قبل از ظهر
لينك ثابت |
غریبه

برای تو مینویسم
از درون فاصله ها
بوی عشق میدهی
ای غریبه
برای تو مینویسم
که نگاهت را
از پشت دیوارهای شهر
میبینم
و چه عاشقانه نگاهیست
و لبخندت را
بر لب خود تجربه میکنم
نامت را نمیگویم
میترسم که مبادا
بشکند زیبایی دل بستن را
نامت را
در قلبم حک میکنم
تا بمانی و بدانی
که دوستت دارم
ای غریبه
میشناسمت
تو از جنس نور
و از تبار مجنونی
و خداوند در دل مهربانت
خانه دارد
روح بزرگت را
میستایم
و آرزو میکنم
تا همواره غریبه بمانی
مبادا که آشنایی
جدایمان کند
غریبه
دوستت دارم
به وسعت دل عشاق جهان

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 در ساعت 11:31 بعد از ظهر
لينك ثابت |