
قاصدک روگرفتم اين بارهيچ خبری با خودش نداشت !
اما نذاشتم بی خبر بره ...
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم ......
قاصدک نرفته برگشت و گفت :
شونه های من برای رسوندن اين خبر ضعيف هستن !
اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ !
گفتم برو .........
قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندی زد و گفت :
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه !
راهی از رنج وعشق و صبوری !
و هر کسی به اين راه آشنا نيست !
پس عاشق اون کسی باش که جواب عشق رو خوب بده ......
عاشق يک عاشق باش ... !!!!

دلم برات تنگ شده .....
اما من .... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا ؟؟
آخه ... جاي نگاهت رو نگاهم مونده .....
هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم ....
رد احساست روي دلم جا مونده ...
ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم ...........
چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن .......
حالا چطور بگم تنهام ؟؟
چطور بگم تو نيستي ؟؟
چطور بگم با من نيستي ؟؟
آره ! خودت ميدوني ....
ميدوني كه هميشه با مني ....
ميدوني كه تو ، توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي .... آخه... تو …..
توي قلب مني ... آره !
تو قلب من ....


تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم.
احساس کردم اون هم گریه می کنه.
خوش به حاله
...
خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی
که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنش را باز کند ، ببندد ،
تا لبهایت به نجوایی بخندند
به کش و قوس های تنم
چقدر بی تو به تو فکر کنم ؟

نوای عشق
ای مهربانم: به من بگو چه چيز را به تو تقديم کنم ؟ عمرم را ؟
هستی ام را؟ داراييم را؟ اما می دانم اينهاکافی نيست ......
خوب من :
همنفسم : بانسيم نفست بيدار شدم با لبخند مهربانت جان گرفتم
در آبي چشمانت جاري شدم …. بهار هستي من از تو سبز شد ...
من از صداي بال تو پرواز را فهميدم ..... و در طراوت تو
لحظه هاي صبح را ديدم
تو با تبسم خنده را به من دادي .... تو با گرمي نفس هايت مرا به
اوج رساندی ....
عزيزم ! مرا عشق بياموز تا بيشتر و بيشتر " به تو" عشق ورزم ......
ازتو می خواهم که فردايی سبز را به روح منتظرم هديه کنی .
همچنان چشم به راه قاصدکهاخواهم بود صادقانه بگويم به زلالی
اشکهايت به خنده های با مزه ات وبه وفاداری عشق وايثارت در
هنگام نوازش


حرفهای ما هنوز نا تمام . . .
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی . . .
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

|
فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم با چهارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم
فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار
چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب
دل، دل بی قرار تو تو سینه آروم بگیره
نه هیچ کسی سر برسه ثانیهای حروم بشه |

برای تو مینویسم
از درون فاصله ها
بوی عشق میدهی
ای غریبه
برای تو مینویسم
که نگاهت را
از پشت دیوارهای شهر
میبینم
و چه عاشقانه نگاهیست
و لبخندت را
بر لب خود تجربه میکنم
نامت را نمیگویم
میترسم که مبادا
بشکند زیبایی دل بستن را
نامت را
در قلبم حک میکنم
تا بمانی و بدانی
که دوستت دارم
ای غریبه
میشناسمت
تو از جنس نور
و از تبار مجنونی
و خداوند در دل مهربانت
خانه دارد
روح بزرگت را
میستایم
و آرزو میکنم
تا همواره غریبه بمانی
مبادا که آشنایی
جدایمان کند
غریبه
دوستت دارم
به وسعت دل عشاق جهان


