
تو يعني پاكي باران ..
تو يعني لذت ديدن ..
تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن ..
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن ..
تو يعني كبوتر را ز تنهايي رها كردن خداي آسمانها را به تنهايي صدا كردن ..
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن ..
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني ..
تو يعني دست يك گل را ..
به دست اطلسي دادن ..
تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن ..
و يا در پاسخ يك لطف به روي غنچه خنديدن ..
اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي ..
كنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي
اما من .......
دلم میخواست افسانه های جوانی خود را برای تو باز گو کنم تا بدانی که ملکه آرزوها و عروس آمال منی آیا بالاخره دلهای شرمگین به ما اجازه نخواهد داد به آنچه را که احساس میکنیم برای یکدیگر بگوییم؟
آیا اگر نگاههای ما اسرار قلبی ما را با یکدیگر بگویند زبان ما قادر خواهد بود عشق ما را اظهار کند اگر به قلب من سرگزاری صدای آنرا خواهی شنید که نام تو را تکرار میکند اگر به دیدگان من بنگری سایه آرزوها را در آن خواهی دید همچنانکه من سایه عواطف آسمانی تو را در آیینه چشمانت مشاهده میکنم
بیا...بیا این پرده سکوت را پاره کنیم و بگوییم که یکدیگر را دوست میداریم
بیا تا از خداوند در خواست کنیم که دلهای ما را از هم جدا نکند


قلبم پیوسته تکرار میکند که تـرا ...فقط تـو را ،میخواهم .
همه هوسهایی که شب و روز از راه بدرم میکند،ساختگی و بی پایه اند.
همانطور که شب در میان ظلمت خویش ،پیام روشنائی را پنهان ساخته است ،من نیز دراعماق لاشعورم ، فریاد تــو ....فقط تـــو ...منعکس است.
طوفان باهمه ی شدت خود به سکون و آرامش منتهی میشود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است.
من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم میشود و یگانه فریاد درونم این است که تـو را ... تنها تـو را .....

دستم را بگیر !
دستم را بگیر و مرا از کنار پنجره ی خیال * به اوج با تو بودن ببر .
دستم را بگیر تا گرمای وجودت * هستی ام را تثبیت کند .
دستم را بگیر تا این غروب اضطراب و التهاب * دیگر طلوعی نداشته باشد .
دستم را بگیر تا برخیزم * تا زندگی را بفهمم * تا باور کنم که هنوز تنها نشده ام .
حال پنجره ی آفتاب برای من * در پس دیواری پنهان گشته
یا که معمار جدایی ها * آن را بسته تا نور وجودت را از من بگیرد
ولی تو بزرگتر از آنی * که در پس سدها مانی
کمکم کن و رهایم کن
به تنهایی ام ، به سردرگمی ام ، به اضطراب و این کابوس هایی که در بیداری آسوده ام نمی گذارند ، پایان بخش
می دانم که هیچ گاه * موج به دریا ابراز علاقه نمی کند
اما هر موجی می داند که از دریا برخاسته * در دریا آرام می گیرد و سرانجام جان می دهد .
دریای هستی من ! نمی گویم دوستت دارم * اما در تو گم می شوم تا شاید * افتخار فدا شدن برایت ، نصیبم گردد .


