
به من آموختي معني عشق را …
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست !
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي …
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي …
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي !
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام
و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم
و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم …

آن گاه كه تو را ديدم
شوق دانستن اين كه تو چگونه آدمي هستي
مرا غرق در هيجان خود كرده بود
آن گاه كه تو را شناختم
دانستم كه تو هم
مانند ديگران
انساني هستي با تواناييها
و كاستيها ،
آن گاه كه با هم صميميتر شديم
شوق دانستن اين كه عشق به تو چه احساسي دارد
مرا غرق در هيجان كرد
ولي آنچه پيش از هر چيز مرا غرق در شگفتي ميكند
خودِ تو هستي
و عشق ميان ما
كاش مي دونسي چقدر دلم بهانه تو را مي گيره هرروز
كاش مي دونسي چقدر دلم هواي با تو بودن كرده
كاش مي دونسي چقدر دلم از اين هواي سرد
بي تو بودن گرفته
كاش مي دونسي چقدر دلم براي ضرب اهنگ قدمات
گرمي نفسهات مهرباني صدايت تنگ شده
كاش مي دونسي چقدر دلواپس توام
كاش مي دونسي چقدر تنهام چقدر خسته ام
وچقدر به حضور سبزت محتاجم
و هميشه از خودم مي پرسم
اين كه من به تو فكر مي كنم
تو هم به من فكر مي كني


