تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی
نامه

نامه ات رسيد,

مهربانترين سلام.

من هزار بار,

جاي دست هاي آبي تو را,

روي سطر سطر نامه بو كشيده ام.

من هزار بار,

جمله هاي ارغواني تو را,

با نگاه روي آسمان نوشته ام.

من هزار بار, در جواب آن سلام سطر اولت,

سلام گفته ام.

نامه اي رسيد.

اگر چه مال من نبود.

يك شماره اشتباه در پلاك.

يك بغل اميد زندگي براي من.

پس نشسته ام باز هم به انتظار.

كاش باز هم.

در نوشتن پلاك, اشتباه كوچكي كنی.

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت 6:35 بعد از ظهر
لينك ثابت |
دوستت دارم

 

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردي و آهسته گفتي

دوستت دارم

در آن هنگام که در دلم فرياد مي زدم من هم

دوستت دارم بيشتر از آن چه که

فکرش را مي کني

اشکهايم بي اختيار روانه گونه هايم شدند

سرم را آهسته بر روي شانه هايت گذاشتي

موهايم را نوازش کردي

لبانت را بر لبانم نزديک کردي

و بوسه گرمي از لبانم چيدي ، دستهاي سردم را در

دستهاي گرم و لطيفت فشار دادي

گفتم... مي داني ......

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1387 در ساعت 1:2 قبل از ظهر
لينك ثابت |
معناي زندگي

 

از نگاه هميشه منتظرم ...

از چشمان بارانيم ....

از بوسه هاي نشکفته ام ...

بنو يسم برايت از ترسم ...

ترس از بي تو ماندن و بي تو رفتن ...

بي تو گفتن و بي تو خواندن ....

بنويسم برايت از نغمه هاي شبانه غم در گنج عزلت تنهايي ام ....

بنويسم برايت از معناي زندگي از اينکه من زندگي را در کنار تو بودن معنا مي کنم ...

 زندگي را براي تو سرودن معنا مي کنم ...

من زندگي را در خروش چشمان نيلگونت معنا مي کنم ...

من زندگي را در آغوش تو بودن معنا مي کنم ...

معناي زندگي معناي بوسه هاي آتشين عشق است ...

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 در ساعت 4:54 بعد از ظهر
لينك ثابت |
براي تو

 

مي خواهم از باهم بودن حرف بزنم

ميخواهم از با تو بودن بگويم از اينكه چه لذتي داره گرفتن دست گرم تو غرق شدن در نگاه مهربانت.

ميدانم حضور تو در زندگي من ريشه دوانده ومن حيران حضورت و در وجودم هستم

باز مي خواهم برايت بنويسم از نوشتن خسته نمي شوم

 . . . . .

 چون مخاطبم تو هستي

 چون مي خواهم از عشق بگويم.

امشب باز هم براي تو مي نويسم .....

آري تو باز هم تو فقط تو

براي تويي كه آبي ترين آبي ها هستي

هنگامي كه با چشمان پر تمنا به دنبال واژه اي براي گفتگو با تو مي گردم

آن هنگام كه تمام توان باقي مانده ام براي گفتن چند حرف ساده از چشمانم بيرون مي زند

ديگر احتياجي به گفتن و خواستن نيست چشمانم با تو مي بينند و لبانم با تو مي گويند

من هميشه خيال مي كردم كه خودم را مي شناسم و مي ديدم كه نوع نگاهم با بقيه متفاوت است

خيال مي كردم كه متفاوت هستم و راستش بيشتر دلم مي خواست كه اينطور باشم

دلم ميخواست نكته و كانونم تو باشي

و از سر همين موضوع به خودم مي پيچيدم

حال ميبينم نسبت به همه چيز احساس تازه اي يافته ام

چرا كه تو لطيفترين احساسات مرا بر انگيخته اي
. . . .

در گذشته عشق براي من واژه اي نا شناخته بود

 اما حالا مي بينم كه در اعماق وجودم ، هر بافت ، هر عصب هر هيجان ، هر احساس من در التهاب است

 در شور شگفت انگيز .... عشق

حال دريافتم كه عشق ما حتي از آنچه در روياها مي ديدم نيز زيبا تر است

 و آن عشق تنها از آن‌‌ٍ توست

من عاشق تو هستم. . . .

تو همان ستاره در اوج آسمان روياهايم هستي كه من هر شب تو را در آسمان رويايم مي بينم

و تو نيز با حضورت شبم را روشن مي كني

 و با درخشندگيت مهتاب را گوشه گير بدون تو هميشه ويرانم ، آبي تر از وجود تو پيدا نمي شود

دريا بدون تو معنا نمي شود

  اما . . . .

 افسوس كه بين ما فاصله اي است ،

فاصله اي كه عشق من وتو را زير سوال مي برد

عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين رنگ عشق را كم رنگ و اسير خودش کرده


ولي من همان آسمانم كه عاشق تو هستم اي دريا

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 در ساعت 8:57 بعد از ظهر
لينك ثابت |
تو از آن مني


اكنون تو از آن مني

با رويا هايت در روياي من بيارام!

عشق و رنج و كار

يكسره در خواب رفته اند

شب بر ارابه ناپيدايش مي راند

و تو در كنارم چونان كهربا آرمبده اي!


كسي ديگر ، عشق من ! در روياهايم نخواهد آرميد

تو خواهي آمد !

و ما دستادست بر فراز سيلاب زمان خواهيم گذشت.

كسي ديگر در گذر از سايه ها همسفرم نخواهد بود

تنها تو ، هميشه سبز!

هميشه خورشيد!

هميشه ماه!


دستانت آماده گشودن مشتهاي ظريفشانند

تا آيات حادثه اي لطيف از آنان بچكد.

چونان دو بال خاكستري

چشمانت بسته اند

و من بال مي گشايم!


در ميانه امواجي كه تو بر آورده اي

من ربوده مي شوم!

شب ، جهان ، باد ، در دايره تقديرشان مي چزخند.

بي تو

من

تنها خيال واره تو هستم

و اين خود همه چيز است!

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت 2:45 قبل از ظهر
لينك ثابت |