مــیــم مـثـه مهربونی
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
• خیال تو

چه لذتی داشت شنیدن صدای تو
و پرسه زدن در کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی .
چشمانم را بستم...
گذاشتم که خیال مرا به شبی ببرد که تو در آن آرمیده ای،
و نقش کند چهره رویایی ترا
از پشت صدای آرام و شمرده ات.
وقتی به نقش خیال تو می نگرم،
باورم نمی شود که تکیه های کلام ...
وقفه ها و سکون ها...
حتی کش آمدن ها در ذهنم نقش بسته اند!
باورم نمی شود که اینهمه آشنا بودی و من
فکر می کردم که با تو تنها یک غریبه ام.
باورم نمی شود که اینهمه حضور داشتی و من
فکر می کردم که سالهاست ندیدمت!
نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 در ساعت 7:50 بعد از ظهر
لينك ثابت |


