تبليغاتX
مــیــم مـثـه مهربونی

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 در ساعت 4:21 بعد از ظهر
لينك ثابت |
دل بی قرار من

 

امروز هم،
کنار فاصله هامان،
نشسته ام.
امروز هم،
دلم،
لبالب از اشتیاق توست.
باتو،
تمام شده این نا تمام من.
باتو،
لبریز از ستاره شده آسمان من.
باتو،
قرار گرفته دل بی قرار من.
با من بگو،
بگو،
بگو ای انتظار خوب،
آیا تو هم شده ای بیقرارِ من ؟؟!

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت 10:46 بعد از ظهر
لينك ثابت |
مهربانم سلام

 

مهربانم سلام

دلم برایت تنگ شده است

 

میدانی

 

 چندیست رخ زیبای تو را سیر ندیدم .

 

نمیدانم که چرا سرنوشت برایمان اینگونه نوشته است

 

کاش برای همیشه  کنار هم بودیم

 

 میدانم هستیم در دل

 

میدانی چقدر دوستت دارم  ؟

میدانی ارزویم با تو بودن است ؟

 

اما افسوس و صد افسوس که خداوند نمیخواهد

 

 شرایط مهیا نمیشود

 

ولی گلم بدان تا اخر عمر به دوستی با تو افتخار خواهم کرد

و دست از گدایی کوی تو بر نخواهم داشت

 

من تا ابد تا اخر عمر با تو خواهم بود

حتی اگر مرا از خود برانی

نام تو در قلب من حک شده و هیچ نام دیگری نمیتواند جای ان رابگیرد

 

من به همین که تو مرا در یاد داری  قانعم

 

مهربانم چشمهایم برای رخسار مهربان و زیبایت بی تابی میکنند

 

 

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 در ساعت 0:16 قبل از ظهر
لينك ثابت |
گيجم کرده ای !

 

همه نهي کردن منو از اين عشق و دوري از عشقت رو مي خواستن.

ولي من واستادم . بدون پناه، بدون ياور.

دوست داشتم تو اولين قطرات اشکم رو درک مي کردي

اون چيزي رو که تو وجودم بود.

دوست داشتم تو تمام نا باوري ها و تمام بايدها و نبايد ها باور مي کردي

دردي رو که روزها ، گوشه اين دل پنهون کردم و

با تمومه خاموشيم بفهمي که تو دلم غوغايي برپاست.

من شاخه خشکيده اي بودم که تو اوج نابودي که فقط به نبودن فکر مي کرد ،

يهو دستي ميومد و دوباره به بودن و موندن تو اين زمين

خوش خيال دعوتم کرد.

اون موقع که منتظره شنيدن صداي باد بودي ،

اون موقع که چشمت به تکون خوردن برگاي کوچه بود،

اون موقعی که داشتی به خودت و گذشته و آینده ی خودت فکر می کردی ...

من بي خبر از همه جا داشتم تو درياي عشقت دست و پا مي زدم؛

منتظر دستاي گرمت بودم تا نجاتم بدی.

هر چي با « تـــو» خنديدم ، 

هر چي احساس کردم ،...

نميدونم کدوم آرزو، « تـــو» رو صدا کرد !

نميدونم کدوم خواهش ، معناي خواهش من شد !

 نه بر چشمم نگه داری، نه بر رويم زنی لبخند.

نه می خواهی سلامی داری از من .

نه می خواهی سلامت را جوابی گرم دارم من.

نه يادم ميکنی تو ،نه می گويی که يادت مي کنم من.

نه از راهم روی، نه می خواهی که از راهت روم من .

نه می خواهی، نه می خواهی که خواهانت شوم من .

از اين گوشهء خاک که مردم را بزير ذره بين گيری

پس از ديدارشان بر رفتارشان خندی

يک قدم تا مرز ما ماندست ، همت می کنی ؟

خانه ی دل را مزين از صداقت می کنی ؟

من اگر با تو شوم ما غصه ها حل می شود

مساله آسان تر از اين است ، دقت می کنی ؟

چشم هايت آيه ای روشن ز عشق و دوستی ست

شب به شب در آينه آن را تلاوت می کنی ؟

واژه هايت مبهم و گنگ است . گيجم کرده ای

اندکی شفاف تر از عشق صحبت می کنی ؟

نوشته شده توسط ســـــامــــــان در تاريخ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 در ساعت 11:0 بعد از ظهر
لينك ثابت |