
تنها براي تو مي نويسم
براي چشمان تو كه برق چشمانم را زنده ميكند
براي دستان گرم تو كه گرماي عشق را خجالت زده ميكند
براي لبانت كه جز تخم ترنم هاي محبت را نمي بوسند
براي قلب مهربانت كه جز عاطفه در آن نميماند
براي تو مي نويسم كه وجودت همه خوبي و صفاست
براي تپش هاي قلبت كه نبضم را به زدن وا ميدارد
براي نگاه هاي پر مهرت كه حسرت را در نگاهم زنده ميكند
براي تو كه واژه خواستن با وجودت معنا ميشود
براي تو كه با صدايت تيك تاك عقربه هاي ساعت رنگ ميگيرد
براي تو كه در بودنت آسمان آبي است
سپيده زيباست و شمارش ستارگان ديدگانم را به خواب مي سپارند
با توست كه روز و شبم معنا ميشود

به دنبالت ميآيم
با دستهايي کوچک ،
قلبي بزرگ ،
که هر لحظه فشردهتر ميشود ،
و چشمهايي
که به هر طرف ميچرخند
تنها تو را ميبينند ...

تقديم به اميد زندگاني ام ،
تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب ،
تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت ،
تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
تقديم به تو اي خيال من ...
اي آسمان قلبم و اي سرچشمه ي الهام من ...
تقديم به تو اي محبوب ترين قلبم ...
تقديم به تو که يادت از فکر من ،
عشقت در قلب من و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار
و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست .
ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم .
مي داني چرا ؟
چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست ،
زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد .
پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري .
اي عشق من ، اي عزيزترينم :
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي .
براي من بمان و بدان که هيچ چيز با ارزشتر از عشق نيست
و بزرگترين ويژگي عشق بخشايش است .
قلبم را که لبريز از عشق است
به تو تقديم مي کنم و سوگند مي خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم

کدام بی رحم برایت خبر آورد که دیگر دوستت ندارم ......
آخر تو چرا باور کردی ؟؟؟
مگه میشه انبوه خاطرات با تو بودن را به همین آسانی از یادم ببرم .
مگه میشه نگاه غمگین ترا به همین راحتی فراموش کنم
مگه میشه اشک های ترا وقتی داشتم می آمدم به باد بسپارم
و مثل احمق ها بهانه زندگی آینده را بگیرم .
نه ! نه ! هنوز عاطفه ام را از دست نداده ام
و هنوز فکر می کنم مخلوطی از حس و عشق در من باقی مانده است .
نه دوست من ! دوستت دارم و تصور بی تو بودن در مخیله ام نمی گنجد .
نه دوست من ! با تو همه خیابانهای تهران را گشته ام
با تو به دربند رفته ام با تو به کوه رفته ام با تو به همه جای ایران سفر کرده ام
با تو من همه چیز هستم و بی تو بی تعارف هیچم .
نه ! تصورش را هم نکن که من از تو کنده شوم و بروم پی کارم !
سایه ی تو همیشه بالای سر من هست و دنیای بی تو دنیای زشتی خواهد بود .
تو نه به آهستگی فراموش شدنی هستی و نه به تندی !
تو خطی از زمان هستی که نه به روی کاغذش نوشته ام ونه به روی سنگ
تو را با همه مرارت و رنج در قلبم حک کرده ام .

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد
اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند
ای که دیدگانم از تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند
و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند!
چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی؟
چرا به چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟
بی تو قناری ها خوش آواز نیستند....
و آسمان چشمانم همیشه بارانیست...
بی تو من درختی خشکیده در پاییزم!!!

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي
آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم


