
در آن لحظه که با صدايي گرم توام با عشقي نرم با حرکت لباني معصوم
گفتي با من باش
دريافتم بايد ديوانه وار دوستت بدارم
در آن لحظه که با چشماني ناز به همراه قلبي سرخ
با درهايي باز نگاهم کردي و گفتي دوستم بدار
دريافتم بايد جان عاشقم را فدايت سازم
در آن لحظه که حرکت دستان معصومت
همچون ناقوس کليسا مرا به سوي خود خواند
آمدم با تو خواندم
کنارت نشستم
با زندگي ساختم
و هم اکنون تو را تنها در قلبم دارم
پس بگذار من هم تنها باشم
بگذار تنهايي را درون قلبت حس کنم ...

دلم منتظر برای اومدنت ...
چشمام منتظر برای رسیدنت ....
من چه غریبم بی حضورت ...
تو چه بزرگی تو سکوتت ...
ستاره ی روشن شب ...
می بینمت توی رویاهام ...

باز هم عشق و صدای ان از باغ خاطره ها میاید .
بازم کسی چون تو صدای ضربان قلبم را خواهد شنید
و بازهم چشمان معصوم من در میان امواج محبت تو غرق خواهد شد .
بازهم قلب همیشه مهربان من در میان کوچه های گمنام ، عشق تو را خواهد یافت .
بازهم تو دریچه قلبت را خواهی گشود
و مرا با چشمانی اشکبار خواهی دید که در انتظار نوازش دستان خسته و مهربانت نشسته ام .
من ، کسی که شب ها چشمانش برای ستاره ها تنگ میشود
و همه را به اندازه تمام صداقت ها دوست میدارد ...

